تبلیغات
چه گفتـــــه سهراب سپهـــری....


چه گفتـــــه سهراب سپهـــری....

ریختــــــــه ســرخ غروب 

جا به جا بـر سـر ســـنـگ.

کـوه خــــــــامـوش اسـت.

می خــــــــــروشــد رود.

مانده در دامن دشـــــــت 

خرمنی رنــگ کبــــــــود.

سایه آمـــــیخته با سایه.

سنگ بــا سنگ گرفته پیوند.

روز فرسوده به ره می گذرد.

جلوه گــر آمده در چشمانش 

نقش انــدوه پیِ یک لبخنـد.

جغد بر کنگره ها می خواند.

لاشخــــــــورها ، سنگین ، 

از هـوا، تک تک ،آیند فرود

لاشــــــه ای مانده به دشت

کنـــده منقار ز جا چشمانش،

زیــــــــــر پیشانــی او،

مانـــــده دو گـــودِ کبود.

تـــیــرگــی مــی آیـ ــد

دشـت مــــی گــیــرد آرام.

قصــــــــــه ی رنگـی روز

می رود رو بـه تمــــــــام.

شاخه هـــــــا پژمرده است.

سنگها افســـــــــرده است.

رود مـی نـــ ـــالــ ـــد.

جـغـد مـی خــوانـــ ــــد.

غم بیامیخته بــا رنگ غروب.

می تراود ز لبم قصه ی سـرد:

دلم افسرده در این تنگ غروب.

نوشته شده در پنجشنبه 26 مرداد 1391 ساعت 04:41 ب.ظ توسط amir دلنوشته |

آفتاب اسـت و،بیابان چه فـراخ

نیست در آن نه گیاه و نه درخت.

غیر آوای غـــــرابان، دیگـــر

بسته هر بانگی از این وادی رخت

در پس پرده ای از گرد و غبــار

نقطه ای لرزد از دور سیــــاه:

چشم اگر پیش رود، می بـیــنـد

آدمی هســـــت که می پوید راه.

تنش از خستگی افتاده ز کـــار.

بر ســــر و رویش بنشسته غبار.

شده از تشنگی اش خـشـــک گلـو.

پای عریانش مـجــروح ز خـــار.

هـــر قدم پیش رود، پــای افق

چشم او بـیــنــــد دریایی آب.

انـ ـ ـ ـدکی راه چو می پیماید

می کند فکر که می بینــد خواب.

نوشته شده در پنجشنبه 4 خرداد 1391 ساعت 09:25 ب.ظ توسط amir نظرات |

روشن است آتش درون شب

وز پس دودش

طرحی از ویرانه های دور

گر به گوش آید صدایی خشک:

استخوان مرده می لغزد درون گور.

دیرگاهی مان اجاقم سرد

و چراغم بی نصیب از نور.

خواب دربان را به راهی برد.

بی صدا آمد کسی از در،

در سیاهی آتش افروخت. 

بی خبــر اما

که نگاهی در تماشا سوخت.

گرچه میدانم که چشمی راه دارد بافسون شب،

لیک میبینم ز روزنهای خوابی خوش:

آتشی روشن درون شب.

نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند 1390 ساعت 02:06 ب.ظ توسط amir دلنوشته |

دیر زمانی اســـت روی شاخه این بید

مرغی بنشســـته کو به رنگ معماسـت.

نیست هـــم آهنگ او صدایی، رنگــی.

چون من در این دیار،تنها،تنهــاست.

گرچه درونش همیشه پرز هیـــــاهوست،

مانده بر این پرده لیک صورت خاموش.

روزی اگر بشکند سکـــوت پر از حرف،

بام و در این سرای میــرود از هوش.

راه فروبسته گـــــرچه مرغ به آوا،

قــــــالب خاموش او صدایی گویاست.

می گذرد لحظه ها به چشچـــمش بیدار،

پیکر او لیک سایه-روشن رویــــاست.

رسته زبالاوپست بال وپــــــــر او.

زنـــــــدگی دور مانده:موج سرابی.

سایه اش افســـرده بر درازی دیوار.

پرده ی دیوار و سایه:پرده ی خوابی.

خیره نگاهش به طــــــرحهای خیالی.

آنــچه درآن چشمهاست نقش هوس نیست.

دارد خــاموشی اش چوبامن پیونـــد،

چشم نهانــــش به راه صحبت کس نیست.

ره به درون میبــرد حکایت این مرغ:

آنچه نباید به دل،خیال فریب اســت.

دراد با شهرهای گمشــــــده پیوند:

مرغ معما در این دیار غریــب اسـت.

نوشته شده در پنجشنبه 11 اسفند 1390 ساعت 04:55 ب.ظ توسط amir دلنوشته |

در دور دســــــــــــــــــت

قویی پریده بی گاه از خـــواب

شوید غبار نیل زبال وپرسیــد.

لبهــــــای جویبــــــــــار

لبریز مـوج زمزمه در بستر سپید.

در هــم دویـده سـایه و روشن.

لغزان میــــــــان خرمن دوده

شبتاب می فـروزد در آذر سپید.

همپای رقـص نـــــــازک نی زار

مرداب می گشـاید چشم تر سپید.

خطی زنـور روی سیاهی اســــت:

گویی برآبنوس درخشد زر سپـید.

دیــوار سایه ها شده ویــران.

دست نگــــــــاه در افـق دور

کاخی بلندساخته با مرمر سپید.

نوشته شده در پنجشنبه 11 اسفند 1390 ساعت 12:17 ب.ظ توسط amir دلنوشته |

دود می خیزد ز خلـــــــوتگاه من

کس خبر کی یــــابد از ویرانه ام؟

با درون سوختــــــه دارم سخــن.

کی به پایان می رسد افــسانه ام؟

دست از دامان شب بــــــــرداشتم

تا بیاویزم به گیسوی سحـــــــر.

خــویش را از ساحل افکندم در آب،

لیک از ژرفای دریا به خبــــــر.

بر تن دیوارها طــــــــرح شکست.

کس دگر رنگی در این سـامان ندید.

چشم می دوزد خیال روز و شــــــب

از درون دل به تصویر امیــــــد.

تا بدین منزل نهادم پـــــــای را

از درای کاروان بگســــــسته ام.

گرچه می سوزم از این آتش به جان،

لیک بر ایــــن سوختن دل بسته ام.

تیــــــرگی پا می کشد از بامها:

صبح می خنـــدد به راه شهــر من.

دود می خیزد هنــــــوز از خلوتم.

بــــــــا درون سوخته دارم سخن.

نوشته شده در پنجشنبه 11 اسفند 1390 ساعت 01:49 ق.ظ توسط amir دلنوشته |

دیـرگاهی است در ایـــن تنهایی

رنگ خاموشی در طـــــرح لب است.

بانگی از دور مــرا می خوانــد،

لیک پاهایم در قیـر شب اســــت.

رخنه ای نیست در این تاریـــکی:

در و ـدیوار بهم پیوستــــــــه.

سایه ای لغزد اگــر روی زمیـــن

نقـــش و همـــی است زبنـدی رسته.

نفـــــــــــــس آدمـــــــــها

ســــر به ســـر افسرده اســــت.

روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا

هر نشاطی مـــــــــــرده اســت.

دســـــــــــــت جـــادویی شـب

در به روی من و غم می بنـــــدد.

می کنم هـــــرچه تــــــــــلاش،

او بـــــــــــه من می خنـــدد.

نقشهـــایی که کــشیــدم در روز،

شب زراه آمد و بـــــا دود اندود

طـــرحهایی که فکنـــــدم در شب،

روز پیـدا شد و با پنبــه ز دود.

دیرگــــاهی است که چون من همه را

رنـگ خامـــــوشی در طرح لب است.

جنبشی نیــست در این خامــــوشی:

دســــت ها،پا ها در قیــر شــب.

نوشته شده در چهارشنبه 10 اسفند 1390 ساعت 10:12 ب.ظ توسط amir دلنوشته |


قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت