تبلیغات
چه گفتـــــه سهراب سپهـــری.... - مرغ معما....


چه گفتـــــه سهراب سپهـــری....

دیر زمانی اســـت روی شاخه این بید

مرغی بنشســـته کو به رنگ معماسـت.

نیست هـــم آهنگ او صدایی، رنگــی.

چون من در این دیار،تنها،تنهــاست.

گرچه درونش همیشه پرز هیـــــاهوست،

مانده بر این پرده لیک صورت خاموش.

روزی اگر بشکند سکـــوت پر از حرف،

بام و در این سرای میــرود از هوش.

راه فروبسته گـــــرچه مرغ به آوا،

قــــــالب خاموش او صدایی گویاست.

می گذرد لحظه ها به چشچـــمش بیدار،

پیکر او لیک سایه-روشن رویــــاست.

رسته زبالاوپست بال وپــــــــر او.

زنـــــــدگی دور مانده:موج سرابی.

سایه اش افســـرده بر درازی دیوار.

پرده ی دیوار و سایه:پرده ی خوابی.

خیره نگاهش به طــــــرحهای خیالی.

آنــچه درآن چشمهاست نقش هوس نیست.

دارد خــاموشی اش چوبامن پیونـــد،

چشم نهانــــش به راه صحبت کس نیست.

ره به درون میبــرد حکایت این مرغ:

آنچه نباید به دل،خیال فریب اســت.

دراد با شهرهای گمشــــــده پیوند:

مرغ معما در این دیار غریــب اسـت.

نوشته شده در پنجشنبه 11 اسفند 1390 ساعت 04:55 ب.ظ توسط amir دلنوشته |


قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت